شمارهٔ ۱۸۵
وه! که بازم فلک انداخت به غوغای دگرمن به جای دگر افتادم و دل جای دگر
یک دو روز دگر، از لطف به بالین من آیکه من امروز دگر دارم و فردای دگر
غالبا تلخی جان کندن من خواست طبیبکه به جز صبر نفرمود مداوای دگر
پا نهم پیش، که نزدیک تو آیم، لیکناز تحیر نتوانم که نهم پای دگر
با من آن کرد، بیک بار، تماشای رختکه مرا یاد نیاید ز تماشای دگر
اگر اینست پریشانی ذرات وجودکاش! هر ذره شود خاک بصحرای دگر
پیش ازین داشت هلالی سر سودای کسیدید چون زلف تو، افتاد به سودای دگر