گنج

شمارهٔ ۲۳۲

بصد امید هر دم گرد آن دیوار و در گردمبسی امیدوارم، آه! اگر نومید برگردم
چه حسنست این؟ که از یک دیدنت دیوانه گردیدمبیا، تا بار دیگر بینم و دیوانه تر گردم
چون آن مه فتنه شد در شهر، من هم عاقبت روزیشوم آواره و هر دم بصحرای دگر گردم
خدا را، این چنین زود از سر بالین من مگذردمی بنشین، که برخیزم، ترا بر گرد سر گردم
ز هر در کامدم، در کوی تو همچون سگم راندیسگ کوی توام تا چند، یارب، در بدر گردم؟
خبر میپرسم از جانان ولی ناگه اگر روزیازو کس یک خبر گوید من از خود بیخبر گردم
هلالی، چون سپه انگیخت عشق آن کمان ابروبمیدان آیم و تیر ملامت را سپر گردم