شمارهٔ ۲۹۶
مشکل غمیست عشق، که گفتن نمیتوانوین مشکل دگر که: نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان، همه گفتند پیش یارما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچهوار دل تنگم از فراقدلتنگم آن چنان که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهتگردی به دامن مژه رفتن نمیتوان