شمارهٔ ۱۸۱
ای قامتت ز سرو سهی سرفرازترلعلت، ز هر چه شرح دهم، دلنوازتر
از بهر آنکه با تو شبی آورم بروزخواهم شبی ز روز قیامت درازتر
جان از تب فراق تو در یک نفس گداختهرگز تبی نبود ازین جانگدازتر
من در رهت نهاده بیاری سر نیازتو هر زمان زیاری من بی نیازتر
درباختیم دنیی و عقبی بعشق پاکدر کوی عشق نیست ز ما پاکبازتر
دردا! که باز کار هلالی ز دست رفتکارش بساز، ای ز همه کارسازتر