غزلیات
شمارهٔ ۱خورشید رخت چو گشت پیداشمارهٔ ۲ز روی ذات بر افکن نقاب اسما راشمارهٔ ۳بیاور ساقی آن جام صفا راشمارهٔ ۴ای جمله جهان در رخ جانبخش تو پیداشمارهٔ ۵چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ماشمارهٔ ۶ورای مطلب هر طالب است مطلب ماشمارهٔ ۷بهدست خویش چهل صبح بامداد الستشمارهٔ ۸هیچ دانی که کیستیم و شماشمارهٔ ۹بیا در بحر و دریا شو رها کن این من و ما راشمارهٔ ۱۰بیا بر چشم عاشق کن تجلی روی زیباراشمارهٔ ۱۱ای بلبل جان چونی اندر قفس تنهاشمارهٔ ۱۲چون تافت بر دل من پرتو جمال حبیبشمارهٔ ۱۳ای کرده متجلی رخت از دیده هر خوبشمارهٔ ۱۴مرا که لعل لبت ساقی است و جام شرابشمارهٔ ۱۵ای صفات بیکران تو طلسم گنج ذاتشمارهٔ ۱۶ای روی تو مهر و کَون ذراتشمارهٔ ۱۷ای صفاتت حجاب چهره ذاتشمارهٔ ۱۸ای کائنات ذات ترا مظهر صفاتشمارهٔ ۱۹ای از دو جهان نهان عیان کیستشمارهٔ ۲۰ور هزاران جام گوناگون شرابی بیش نیستشمارهٔ ۲۱مهر سر گشته کافتاب کجاستشمارهٔ ۲۲اگر ز روی براندازد او نقاب صفاتشمارهٔ ۲۳ساقی باقی که جانم مست اوستشمارهٔ ۲۴چنان مستم چنان مستم چنان مستشمارهٔ ۲۵آنچه مطلوب دل و جان است ابا جان و دلستشمارهٔ ۲۶دلی که آینه روی شاهد ذات استشمارهٔ ۲۷بیار ساقی از آن می که هست آب حیاتشمارهٔ ۲۸دل غرقه انوار جمالی و جلالی استشمارهٔ ۲۹هیچکس را اینچنین یاری که ما را هست نیستشمارهٔ ۳۰با تو است آن یار دائم وز تو یک دم دور نیستشمارهٔ ۳۱هیچ میدانی که عالم از کجاستشمارهٔ ۳۲بر آب حیات تو جهان همچو حیاتی استشمارهٔ ۳۳انکه او دیده جان و دل و نور بصر استشمارهٔ ۳۴حسن روی هر پریرویی ز حسن روی اوستشمارهٔ ۳۵بیدل و دلدار نتوانم نشستشمارهٔ ۳۶چون رُخَت را هر زمان حُسن و جمالی دیگر استشمارهٔ ۳۷صفا و روشنی کاندرون خانه ماستشمارهٔ ۳۸آنچه کفر است بر خلق، بر ما دین استشمارهٔ ۳۹هرآنکه طالب آنحضرت است مطلوب استشمارهٔ ۴۰گذشت عهد نبوت و رسید دور ولایتشمارهٔ ۴۱مرا دلیست کا او را نه انتهاست و نه غایتشمارهٔ ۴۲چو باده چشم تو خوده است دل خراب چراستشمارهٔ ۴۳با منست آنکس که بودم طالب او با منستشمارهٔ ۴۴آنکه او در هر لباسی شد عیان پیداست کیستشمارهٔ ۴۵از دهانش بسخن جز اثری نتوان یافتشمارهٔ ۴۶نهان پیر تو خویش آفتاب رختشمارهٔ ۴۷دل شد اندر پیچ و تاب حلقه گیسوی اوستشمارهٔ ۴۸ریخت خونم که این شراب من استشمارهٔ ۴۹آنکس که دیده در طلب او مسافر استشمارهٔ ۵۰این جوش که از میکده برخاست چه جوش استشمارهٔ ۵۱آنچه جان گفت به دل باز نمییارم گفتشمارهٔ ۵۲این کرد پریچهره ندانم که چه کرد استشمارهٔ ۵۳بیار ساقی باقی بریز بر من حادثشمارهٔ ۵۴چو بحر نامتناهیست دایما موّاجشمارهٔ ۵۵سحرگهی که موذن بفالق الاصباحشمارهٔ ۵۶صبح ظهور دم زد و عالم پدید شدشمارهٔ ۵۷گوهری از موج بحر بیکران آمد پدیدشمارهٔ ۵۸از جنبش بحر قدم برخاست موجی بی عددشمارهٔ ۵۹ساختی از عین خود غیری که عالم این بودشمارهٔ ۶۰بیرون دوید باز ز خلوتگه وجودشمارهٔ ۶۱هر زمان خورشید او از مشرقی سر بر کندشمارهٔ ۶۲بتم باهر سری هر سو سروکار دگر داردشمارهٔ ۶۳تا که خورشید من از مشرق جان پیدا شدشمارهٔ ۶۴پا ز حد خویش بیرون نمیباید نهادشمارهٔ ۶۵نشان و نام مرا روزگار کی داندشمارهٔ ۶۶دل ما هر نفسی مشرب دیگر داردشمارهٔ ۶۷مَهَت هر لحظه از کو مینمایدشمارهٔ ۶۸دل همه دیده شد و دیده همه دل گردیدشمارهٔ ۶۹دلی نداشتم آنهم که بود، یار ببردشمارهٔ ۷۰ز قدت سرو بستان آفریدندشمارهٔ ۷۱از جنبش این دریا هر موج که برخیزدشمارهٔ ۷۲شاه بتان ماه رخان عرب رسیدشمارهٔ ۷۳جانم از پرتو روی چنان میگرددشمارهٔ ۷۴مرا بفقر و فنا افتخار میباشدشمارهٔ ۷۵رخت هر دم جمالی مینمایدشمارهٔ ۷۶رخت گرچه چو خورشید فلک مستور میباشدشمارهٔ ۷۷چون عکس رخ دوست در آینه عیان شدشمارهٔ ۷۸دلی که با رخ زلف تو همنشین باشدشمارهٔ ۷۹بی نقاب آن جمال نتوان دیدشمارهٔ ۸۰نهان بصورت اغیار یار پیدا شدشمارهٔ ۸۱دلی دارم که در روی غم نگنجدشمارهٔ ۸۲مست ساقی خبر از حام و سبوئی داردشمارهٔ ۸۳اگر ز جانب ما ذلت و نیاز نباشدشمارهٔ ۸۴مرا دلیست که در وی بغیر دوست نگنجدشمارهٔ ۸۵رخ زیبای تو را آینه ای میبایدشمارهٔ ۸۶ز دریا موج گوناگون برآمدشمارهٔ ۸۷می حدیثی از لب ساقی روایت می کندشمارهٔ ۸۸سلطان، سرِ تخت شهی کرد تنزّلشمارهٔ ۸۹بی پرتو رخسار تو پیدا نتوان شدشمارهٔ ۹۰دل من هر نفسی از تو تجلّی طلبدشمارهٔ ۹۱دل از بند من بیدل رها شدشمارهٔ ۹۲ایجمال تو در جهان مشهورشمارهٔ ۹۳مینماید هر زمانی روئی از ابرویی دگرشمارهٔ ۹۴از سوادالوجه فی الدارین اگر داری خبرشمارهٔ ۹۵دیده سرگردان و نور دیده دایم در نظرشمارهٔ ۹۶ای حسن ترا دیده ما گشته به دیدارشمارهٔ ۹۷میفرستد هر زمانی دوست پیغامی دگرشمارهٔ ۹۸اندر آمد ز در خلوت ما یار سحرشمارهٔ ۹۹ای آخر هر اول و ای اول هر آخرشمارهٔ ۱۰۰نخست دیده طلب کن پس آنگهی دیدارشمارهٔ ۱۰۱نیست پنهان حق ز چشم مردمان و حق شناسشمارهٔ ۱۰۲میکند بر دل تجلی مهر رویش هر نفسشمارهٔ ۱۰۳طریق مدرسه و رسم خانقاه مپرسشمارهٔ ۱۰۴دلا گر دیده ای داری بیا بگشا بدیدارششمارهٔ ۱۰۵دل من آیینه تست مصفا دارششمارهٔ ۱۰۶مرا ز من بستان دلبرا بجذبه خویششمارهٔ ۱۰۷او چون فکند خویش تو خود را میفکنششمارهٔ ۱۰۸مرا از رویِ هر دلبر، تجلّی میکند رویششمارهٔ ۱۰۹نقشی به بست دلبر من بر مثال خویششمارهٔ ۱۱۰تا شراب عشق از جام ازل کردیم نوششمارهٔ ۱۱۱بیا که کرده ام از نقش غیر آینه پاکشمارهٔ ۱۱۲تویی خلاصهٔ ارکانِ اَنجُم و افلاکشمارهٔ ۱۱۳نظرت فی رمقی نظره فصا ز فداکشمارهٔ ۱۱۴بر دل ریشم لبت دارد بسی حق نمکشمارهٔ ۱۱۵زهی ساکن شده در خانه دلشمارهٔ ۱۱۶اگرچه پادشه عالمم گدای توامشمارهٔ ۱۱۷ما سالها مقیم در یار بوده ایمشمارهٔ ۱۱۸ما جام جهان نمای ذاتیمشمارهٔ ۱۱۹هر سو که دویدیم همه سوی تو دیدیمشمارهٔ ۱۲۰تا مهر تو دیدیم، ز ذرّات گذشتیمشمارهٔ ۱۲۱بر دو عالم پادشاهی میکنمشمارهٔ ۱۲۲از خانقه و صومعه و مدرسه رستیمشمارهٔ ۱۲۳ما مست و خراب چشم یاریمشمارهٔ ۱۲۴گه از روی تو مجموعم گه از زلفت پریشانمشمارهٔ ۱۲۵ز چشم مست ساقی من خرابمشمارهٔ ۱۲۶معنی حسن تو در صورت جان میبینمشمارهٔ ۱۲۷ما از میان خلق کناری گرفته ایمشمارهٔ ۱۲۸یار تا من هستم از خود با خبر نگذاردمشمارهٔ ۱۲۹من که در صورت خوبان همه او میبینمشمارهٔ ۱۳۰منم که روی ترا بینقاب میبینمشمارهٔ ۱۳۱ما از ازل مقامر و خمار آمدیمشمارهٔ ۱۳۲دیده وام گشته از تو برویت نگرمشمارهٔ ۱۳۳صنما هر نفسی در گذرت میبینمشمارهٔ ۱۳۴گه چو چنگم و گاه چو نی بنوازمشمارهٔ ۱۳۵دلبری دارم که در فرمان او باشد دلمشمارهٔ ۱۳۶ای روی تو در حجاب کَونینشمارهٔ ۱۳۷ای نهان در ذات پاکت ذات کَونشمارهٔ ۱۳۸ار رخت پنهان بنور خویشتنشمارهٔ ۱۳۹خود پرستی پیشه دارد روز و شبشمارهٔ ۱۴۰ز چشم من توئی در جمال خود نگرانشمارهٔ ۱۴۱کو جذبه که آن بستاند مرا از منشمارهٔ ۱۴۲دلی دارم که باشد جای جانانشمارهٔ ۱۴۳گنج های بینهایت یافتم در کنج جانشمارهٔ ۱۴۴ایدوست بیا بر نظر ما نظری کنشمارهٔ ۱۴۵قطره ائی از قعر دریا دم مزنشمارهٔ ۱۴۶چه ساقی است که مست مدام اوست جهانشمارهٔ ۱۴۷ایدل اینجا کوی جانان است از جان دم مزنشمارهٔ ۱۴۸پیش و قد ریش از سر و گلستان دم مزنشمارهٔ ۱۴۹بیا ز چهره خوبان جمال خود را ببینشمارهٔ ۱۵۰گفتمش خواهم که بینم مر ترا ای نازنینشمارهٔ ۱۵۱ای همه صفات من آینه صفات توشمارهٔ ۱۵۲هیچکسی به خویشتن ره نبرد به سوی اوشمارهٔ ۱۵۳آنکه عمری در پی او میدویدم سو به سوشمارهٔ ۱۵۴صفت و شکل و دهانش بزبان هیچ مگوشمارهٔ ۱۵۵عشق من حسن ترا درخور اگر هست بگوشمارهٔ ۱۵۶بیا دلا به کجا خوردهای شراب بگوشمارهٔ ۱۵۷آن مرغ بلند آشیانهشمارهٔ ۱۵۸آن که خود را مینماید در رخ خوبان چو ماهشمارهٔ ۱۵۹لب ساقی مرا هم نقل و هم جام است و هم بادهشمارهٔ ۱۶۰منم ز یار نگارین خود جدا ماندهشمارهٔ ۱۶۱ای در پس هر لباس و پردهشمارهٔ ۱۶۲آغاز مشتریست به بازار آمدهشمارهٔ ۱۶۳مرا آن لبت خندان تازهشمارهٔ ۱۶۴آنچه میدانم از آن یار بگویم یا نهشمارهٔ ۱۶۵ز چشم من چو تو ناظر به حسن خویشتننیشمارهٔ ۱۶۶چو تافت بر دل و بر جانم آفتاب تجلیشمارهٔ ۱۶۷زد حلقه دوش بر دل ما یار معنویشمارهٔ ۱۶۸سبو بشکن که آبی، نی سبوییشمارهٔ ۱۶۹پیش شیران دعوی شیری مکن چون روبهیشمارهٔ ۱۷۰ای دیده بگو از چه سبب مست و خرابیشمارهٔ ۱۷۱دارد نشان یارم هر دلبری و یاریشمارهٔ ۱۷۲تو نگارا به لطافت همگی جان و دلیشمارهٔ ۱۷۳جنون فوق عایات الجنونیشمارهٔ ۱۷۴مرا به خلوت جان دلبریست پنهانیشمارهٔ ۱۷۵چو نیست چشم دلت تا جمال او بینیشمارهٔ ۱۷۶چه باده است که مست است میفروش از ویشمارهٔ ۱۷۷تو میخواهی که تا تنها تو باشیشمارهٔ ۱۷۸تا تو اندر مراتب عددیشمارهٔ ۱۷۹رخ دلدار را نقاب توئیشمارهٔ ۱۸۰شهدتُ فیک جمالاً فنيتُ فیه بِذاتيشمارهٔ ۱۸۱دوش ان صنم بیگانهوش بگذشت بر من چون پریشمارهٔ ۱۸۲چه باشد اگر زانکه تو گاه گاهیشمارهٔ ۱۸۳ای حسن تو در آیینه صورا و معنیشمارهٔ ۱۸۴تو ز مائی ولی ما را ندانیشمارهٔ ۱۸۵ای آفتاب رویت هرسو فکنده تابیشمارهٔ ۱۸۶منم مست از لب ساقی نه از میشمارهٔ ۱۸۷ای هر نفس تافته بر دل ز تو نوریشمارهٔ ۱۸۸صنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشائیشمارهٔ ۱۸۹ای درخشان ز رخت مهر سپهر عالیشمارهٔ ۱۹۰آنکه جان یابم از از انفاس خوشش هر نفسیشمارهٔ ۱۹۱ترا که دیده نباشد نظر چگونه کنیشمارهٔ ۱۹۲دلا چرا تو چنین بیقرار و مضطربی