شمارهٔ ۹۵
دیده سرگردان و نور دیده دایم در نظرچشم در منظور ناظر لیک از وی بیخبر
گرچه عالم را بچشم دوست بیند دیده لیکاز بصر پنهان بود پیوسته آن نور بصر
دل بسان کوی سرگردان و غافل زان که اووز خم چوگان زلف دوست باشد مستقر
نیست بیرون از خم چوگان زلفش یکزماندل که چون گوئی همیگردد در این میدان پسر
من نمیدان که عالم چیست یا خود کیست اینعقل و نفس و جسم و چرخش خوانی و شمس و قمر
با همه سرگشتگی و جنبش و نور و صفاتبیخبر گردون و ز گردون ماه از هر خور ز خور
ایدل ار خواهی بببینی دلبران را عیانپاک و صافی ساز خود را آنگهی در خود نگر
در صفای خویشتن باید رخ دلدار دیدزانکه تو آیینه و دوست در تو جلوه گر
چونکه مطلوب تو از تو نیست بیرون بعد ازینمغربی در خویشتن باید ترا کردن سفر