شمارهٔ ۷۰
ز قدت سرو بستان آفریدندز رویت ماه تابان آفریدند
ز حسن روی تو تابی عیان شداز آن خورشید رخشان آفریدند
ترا سلطانی کَونین دادنپس آن گه تخت سلطان آفریدند
از آن سرچشمه نوش حیاتتبگیتی آب حیوان آفریدند
ز چشم فتنه جوی دلفریبتهزاران چشم فتّان آفریدند
لب و دندان او را تا بدیدنددر و یاقوت و مرجان آفریدند
ز خطّ عارض و نور جبینشبت و شمع و شبستان آفریدند
نبد مردی و میدانی جهانراکه او را مرد میدان آفریدند
که تا از زلف او زنّار بندندبسی کس را پریشان آفریدند
چو عکس و زلف رخسارش نمودندبگیتی کفر و ایمان آفریدند
برای سجده بردن پیش رویتجهانی را مسلمان آفریدند
مر آنرا وعده دیدار دادندمر اینرا بهر نیران آفریدند
یکی را بهر طاعت خلق کردندیکی را بهر عصیان آفریدند
یکی از بهر مالک گشت موجوددگر از بهر رضوان آفریدند
بصحرائی جهان را برگذشتندتماشا را گلستان آفریدند
چو عزم جویبار دهر کردنددر او سرو خرامان آفریدند
گذر کردند بر صحرای امکاندو عالم را ز امکان آفریدند
بظاهر ملک جسم آباد کردندبباطن عالم جان آفریدند
که تا باشد نموداری ز علمشجهان را از پی آن آفریدند
چو حسن خویشتن را جلوه دادندجهانی پر ز خوبان آفریدند
بر افکندند چون پرده ز رخساربرای جلوه انسان آفریدند
ز اشک عاشقان او بگیتیدرو دریای عمان افریدند
دلم را در خم زلفش بدیدنداز آنجا گوی و چوگان آفریدند
برای عاشقان از هجر وصلشهزاران درد و درمان آفریدند
دلیل خویشتن هم خویش بودندبدان منکر که برهان آفریدند
چو خود خوردند باده، مغربی راچرا سرمست و حیران آفریدند؟!