شمارهٔ ۷۱
از جنبش این دریا هر موج که برخیزدبر والوی جان آید بر ساحل دل ریزد
دل را همه جان سازد، جان را همه دل آنگهجان و دل جانانرا با یکدیگر آمیزد
جان و دل جانان را با یکدیگر آن لحظهفرقی نتوان کردن تمیز چو برخیزد
چون پادشه وحدت بگرفت ولایت راآنملک بدان کثرت، بگذارد و بگریزد
جائیکه یقین آمد، شک را چه محل باشدظلمت بکجا ماند با نور که بستیزد
سنگان صحاریرا سیراب کند هر دماز فیض چنین دریا ابریکه برانگیزد
از گلشن جان و دل فی الحال فرو شویدگردیکه براو گه گه غربال هوا بیزد
ای مرد بیابانی بگریز ازین ساحلزان پیش که در دامن موجیت فرو ریزد
چون مغربی آنکس کاو پرورده این بحر استاز بحر نیندیشد وز موج نپرهیزد