شمارهٔ ۱۵۴
صفت و شکل و دهانش بزبان هیچ مگوبیقینش چو بدیدی بگمان هیچ مگو
گر مرا هیچ از آن ذوق دهان حاصل شدبر پی ذوق از آن ذوق دهان هیچ مگو
از میان خوش بکنار آی و بگیرش بکنارچو گرفتی بکنارش ز میان هیچ مگو
تو که بی نام و نشان هیچ نگشتی در ویبکسی دیگر ازو نام و نشان هیچ مگو
یار هر لحظه بشکلی دگر آید بیرونتو بهر شکل که بینیش روان هیچ مگو
حرفهایی که بر اوراق جهان مستورندهست آنجمله خط دوست بخوان هیچ مگو
آنکه در کسوت هر پیر و جوانست نهانچون عیان گشت پرریروی جوان هیچ مگو
چون ترا خازن اسرار نهانی کردندسر نگهدار ز اسرار نهان هیچ مگو
مغربی آنچه توان گفت بهر کس میگویوآنچه گفتن نتوان بهمه کس هیچ مگو