شمارهٔ ۱۰۰
نخست دیده طلب کن پس آنگهی دیداراز آنکه یار کند جلوه بر الولابصار
ترا که دیده نباشد کجا توانی دیدبگاه عرض تجلی جمال چهره یار
اگر چه جمله پرتو فروغ حسن ویستولی چو دیده نباشد کجا شود نظار
ترا که دیده نباشد چه حاصل از شاهدترا که گوش نباشد چه حاصل از گفتار
ترا که دیده پر غبار بود نتوانیضفای چهره او دید با وجود غبار
اگرچه آینه داری برای حسن رخشغبار شرک که تا پاک کرد از زنگار
اگر نگار تو آینه طلب داردروان تو دیده دل را به پیش دل بیدار
جمال حسن ترا صد هزار زیب افزوداز آنکه حسن ترا مغز نیست آینه دار