شمارهٔ ۱۰۱
نیست پنهان حق ز چشم مردمان و حق شناسگرچه هر ساعت نماید خویش را در هر لباس
هر زمان آید بلبسی یار از خلوت برونگاه اطلس پوش گشته گاه پوشیده لباس
گر هزاران جامه پوشد قامت او هر زمانبر نظر هرگز نگردد ملتبس زان البتاس
باده بیرنگ لیکن رنگهای مختلفمیشود ظاهر درو از اختلاف جام و کاس
در هزاران آینه هر لحظه رویش منعکسمیشود نا دیدنش دیدن ز روی انعکاس
از زبان جمله ذرّات عالم مهر اومی کند بر مستی خود هم ستایش هم سپاس
هر یکی از کثرت عالم که میبینی یکیستپس ازین وحدت بدات وحدت توان کردن قیاس
نور هستی جمله ذرّات عالم تا ابدمیکند از مغربی چون ماه مهر از آفتاس
گر همیخواهی که ره یابی بسوی وحدتشبگذراز خود یعنی از عقل و دل و جان و حواس
چون اساس خانه توحید بر فقر و فناستجز که بر فقر و فنا نتوان نهادن این اساس