شمارهٔ ۱۰۲
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: س۷ بیت
میکند بر دل تجلی مهر رویش هر نفستا که گردد نور ماه دل ز مهرش مقتبس
آنچه عالم خوانمش خورشید او راسایه استدر حقیقت سایه و خورشید یک چیزند و بس
چشم عنقابین مگس را نیست زان نشناسدشگرچه عنقا را بچشم خود عیان بیند مگس
دیده بگشا بر سر خوان خلیل شه نشینبهره از سر خلقت جو نه از نان و عدس
بلبلا اندر قفس گلشن ز یادت رفته استچند گویم قصه گلشن بمرغی در قفس
لقمه مردان نمیشاید بطفلی باز دادسرّ سلطان را نشاید گفت هرگز با عسس
سرّ دریا را بقطره چند گویی مغربیرو زبان بر بند از ین گونه سخنها سپس