گنج

شمارهٔ ۱۶۷

زد حلقه دوش بر دل ما یار معنویگفتم که کیست گفت که در باز کن توی
گفتم که من چگونه توام گفت ما یکیماز بهر روی پوش نهان گشته در دوی
ما و منی و او و توئی شد حجاب تواز خود بدینحجاب چو محجوب میشوی
خواهی که ما و او بشناسی که چون یکیستبگذار زین منی و ازین مایی و توی
بگذر از این جهان که درین کهنه و نو استآنگه ببین یکیست درین کهنه و نوی
نقش و نگار نقش نگار است بیگمانمائی نهان شده است درین نقش با توی
جز مطربی بدان که درین پرتو خوش سر استگر صد هزار نغمه و اواز بشنوی
نی‌نی غلط که مهر سپهر حقیقتیگرچه گهی چو ذرّه و گاهی چو پرتوی
ایمغربی تو سایه خورشید مشرقیزان سایه وارد ز پی خورشید میدوی
آنچه تو جویای آنی گر شوی بی‌تو توئیدر مثال سایه خورشید در پی میدوی
تا تو غیری را تصور کرده‌ای جویای منکی توانی گشت یکتا با چنین شرک و دوی
دیده بگشا باری اندر خود نظر کن گر کنیدر جمالت وحدت خود شو چو یکتا میشوی
عزلتی گر زانکه میگیری بگیر از خویشتنمنزوی گر میشوی باری هم از خود منزوی
تا هر آنجا هست که میجوئی ز ‌خود گردد رواتا هر آنچیزی که میپرسی هم از خود بشنوی
رهروانرا راه به پایان کجا پایان رسدتا بساط راه بار هرو نگردد منزوی
رهرو و ره را بدور انداز بی هر دو بروچونکه میدانی حجاب تست راه رهروی
تا تو با خویشی گدا و بینوا و مفلسیتا تو بی‌خویشی قباد و کیقباد و خسروی
گرچه از خورشید تابان نیست پرتو منفصلمغربی را خود تو خورشیدی و خود پرتوی
الغرض در مقطع از مطلع شهیدی آورمآنچه تو جویای آنی گر شوی بیخود توی