گنج

شمارهٔ ۱۶۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ابتجلی۹ بیت
چو تافت بر دل و بر جانم آفتاب تجلیبسان ذرّه شدم در فروغ و تاب تجلی
رهیدم از شب دیجور نفس و ظلمت تنز عکس پرتو انوار آفتاب تجلی
تنی چو طور و دلی چون کلیم می‌بایدکه آورد به میقات دوست تاب تجلی
از این حدیث چه کشته است حادث از حدسانطهارتی نتوان یافت جز به آب تجلی
چو شد خراب تجلی دلم طهارت یافتخوشا عمارت آن‌دل که شد خراب تجلی
نقاب ما و من از پیش دیده‌ام برخاستچو رخ نمود مرا یار از نقاب تجلی
دلا به مجلس رندان پاک‌باز درآز دست ساقی باقی بخور شراب تجلی
شراب ناب تجلی رهاندت از خوددلا مباش دمی بی‌شراب ناب تجلی
ز مغربی نتوان یافت هیچ نام و نشاناز آن‌زمان که نهان گشته در قباب تجلی