گنج

شمارهٔ ۱۶۵

ز چشم من چو تو ناظر به حسن خویشتننیچرا نقاب ز رخسار خود نمی‌فکنی
من و تو چون که یکی بود پیش اهل شهودنهان ز من چه شوی چون که من تو ام تو منی
چو رو به آینه کاینات آوردیبرای جلوه‌گری شد پدید ما و منی
نه ئی ز خلوت و از انجمن دمی خالیکه هم به خلوت خویشیّ و هم به انجمنی
اگر به صورت غیری وگر به کسوت عینبه هر صفت که برائی برای خویشتنی
ز روی ذات نه جانی و نی جهان و نه تنولی ز روی صفت هم جهان و جان و تنی
ز روی لات و منات آن که یار بود که بودمن الذّی بتجلی لعابد الوتنی
دلا ز عالم کثرت به وحدت آوردیکه وحدتست وطن گر تو عازم وطنی
چو مغربی بخور از دست کاینات شرابکه پیش ساقی باقی بود شراب هنی