شمارهٔ ۱۶۸
سبو بشکن که آبی، نی سبوییز خود بگذر که دریایی، نه جویی
سفر کن از من و مایی که ماییگذر کن از تو و اویی که اویی
چرا چون آس گرد خود نگردی؟چو آب آشفته، سرگردان چو جویی
پشیمانی بود در هرزهگردیپشیمانی بود در سوبهسویی
تو باری از خود اندر خود سفر کنبه گرد عالم اندر چند پویی؟
ز خود او را طلب هرگز نکردیاگر چه سالها در جستجویی
کهرا میبینی و از خود نپرسیکهرا گم کرده، آخر نگویی؟
کلاه فقر را بر سر نیابیمگر وقتی که ترک سر بگویی
کجا بر کوی او رفتن توانی؟که طفلی در پی چوگان و گویی
تو یکرو شو که آیینه چو طومارسیهرو گردد آخر از دورویی
نصیب ای مغربی از خوان وصلشنیابی تا که دست از خود نشویی