شمارهٔ ۱۶۹
پیش شیران دعوی شیری مکن چون روبهینا خوش است از زشت و لاغر لاف حسن و فربهی
خوش نباشد با اسیری از امیری دم زدنزشت باشد با گدائی لاف و دعوی شهی
تو سلیمانی ولیکن دیو دارد خاتمتیوسفی اما عزیز من هنوز اندر چهی
دعوی ناکرده خودرا از خودی خود بخودخلق را دعوی بخود کردن بود از ابلهی
تو تهی از حق از آنی کز خودی خود پریپر ز حق آن دم شوی کز خویشتن گردی تهی
ابتدائی نیست ره را پس تو چونی مبتدیانتهایی نیست حق را پس تو چونی منتهی
ابتدا و انتها بود آن او نه از تو استبگذری از هر دو یکباره و از خود وارهی
طفل راهی رو طلز کن پیر ره بینی بحقتا زمام اختیار خود بدست او دهی
روز و شب در نور ارشادش همی رو ره راتا قدم از ظلمت آباد دل بیرون نهی
بعد از آن چون مغربی از راه و رهرو فارغ استرهرو و ره را بدور انداز اگر مرد رهی