گنج

شمارهٔ ۷۸

دلی که با رخ زلف تو همنشین باشدمجرد از غم و شادی و کفر و دین باشد
بود ز کفر و ز اسلام بی خبر آن دلکه زلف و روی تواش روز شب قرین باشد
خود ز بهر تفاخر ز خرمن آن کسکه خوشه چین تو بوده است خوشه چین باشد
کجا به ملک سلیمان و خاتمش نگرممرا که مملکت فقر درّ نگین باشد
مرا که جنت دیدار در درّ درون دلستچه التفات بدیدار حور عین باشد
کجا ز لذت دیدار او خبر یابیترا که میل به شیر و با انگبین باشد
به پیش دیده ی ما غیر و عین هردو یکیستنظر بعین کند هر که با یقین باشد
بدوز دیده ز غیر آنگهی بعین نگربعین کی نگرد هر که غیر بین باشد
بیا و دیده از مغربی بوان ستانببین که هرچه بگفت او چنین، چنین باشد