شمارهٔ ۱۷۷
تو میخواهی که تا تنها تو باشیکسی دیگر نباشد تا تو باشی
از آن پنهان کنی هر لحظه مارازچشم خلق ناپیدا ت باشی
چو بیما نیستی یک لحظه موجودنمیشاید که تا بیما تو باشی
اگر دریای مارا غرقه کردیچو قطره بعد ازین دریا تو باشی
از آن پس گرچه موج آیی به صحراحیات جمله صحرا تو باشی
زجزوی گر بکلی باز کردیچو گل در جمله اجزا تو باشی
دوئی اینجا نمیگنجد برون شوکه یا من باشم اینجا یا تو باشی
منم یکتای بیهمتا تو خواهیکه تا یکتای بیهمتا تو باشی
بسان مغربی خود را رها کنبما بگذار تا خود را تو باشی