شمارهٔ ۱۷۶
چه باده است که مست است میفروش از ویکسیکه خورد نیاید دگر بهوش از وی
چه باده است که مست و خراب اوست مداممدام در دل خمها بجوش از وی
چه باده است ندانم که میدهد ساقیکه باده مست و خراب است و باده نوش از وی
چه چهره بود که هر سوی چهره بنمودچه نقش بود که برخاست آن نقوش از وی
چو بحر قطره از آن می بخورد شد سرمستبجوش آمد و در جنبش و خروش از وی
بیا بیا سخنی گو از آن صنم با مننمیسزد که شوی پیش ما خموش از وی
بگوش هوش کس امروز می نیارد گفتدل آنچه سمع روانش شنیده دوش از وی
چو مغربییست ترا خازن خزانه رازدر خزانه اسرار مپوش از وی