گنج

شمارهٔ ۱۷۵

چو نیست چشم دلت تا جمال او بینینگر بصورت خود تا مثال او بینی
اگرچه حمله جهان هست سایه اش لیکنچو آفتاب برآید زوان او بینی
ز آفتاب رخش گر بسایه خرسندینگر به جمله جهان تا ظلال او بینی
خیال بازی او بین که پرده ز خیالفکنده بر رخ خود تا خیال او بینی
خط است و خال جهان تا بکی بدیده منجمال او ز ره خط و خال او بینی
بجنب آب زلال حیات اوست سراببر ازو بگذر تا زلال او بینی
به تنگنای جسد از چه گشته محبوسبیا بعرضه دل تا مجال او بینی
چرا ز حال دل خویشتن شوی غافلبسوی او نظری کن که حال او بینی
ز مغربی نظری کن بدوست نگرکه با دیده کامل کمال او بینی