شمارهٔ ۲۴
چنان مستم چنان مستم چنان مستکه نه پا دانم از سر نه سر از دست
جز آنکس را که مست از جام اویمندانم در جهان هرگز کسی هست
بکلی خواهم از خود گشت بیخوداگر باده دهد ساقی ازین دست
دلم عهدیکه بسته بود با کَونچو شد سرمست آن مجموع بشکست
خرد بیرون شد آنجا کو درآمدروان برخاست از پیشش چو بنشست
بود یکسان بر من مست و هشیارهر آنکو نیست زینسان نیست سرمست
کسی کو جز یکی هرگز ندانستچه میداند که پنجه چیست یا شصت
ز بالا و ز پستی در گذشتمکنون پیشم نه بالا ماند و نی پست
مجو ور نه رواق چار طاقشکسی کز حبس شش سوی جهان جَست
برو ناید مگر در قاب قوسینچو تیر دل جَهَد از قبضه شست
اگر ور مشرق و مغرب نگنجدچو ذات مغربی از مغربی رَست