شمارهٔ ۹۸
اندر آمد ز در خلوت ما یار سحرگفت کس را مکن از آمدنم هیچ خبر
گفتمش کی ز تو یابم اثری گفت آندمکه نماند ز تو در هر دو جهان هیچ اثر
گفتمش دیده من تاب جمالت داردگفت دارد چو شوم چشم ترا نور بصر
گفتمش هیچ نظر در تو توان کرد دمیگفت آری چو شود جمله ذات تو نظر
گفتمش هیچ توان در تو رسیدن گفتادر من آنکس برسد کاو کند از خویش گذر
گفتمش من چه ام و تو چه و عالم چیستگفت من دانه ام و تو ثمر و کَون شجر
روی من بحر تجلی طلبد مظهر پاکنیست خالی بجهان پاکتر از وی مظهر
گفتمش مغربیت در خور اگر هست بگوگفت او روی مرا نیست بزخمی در خور