شمارهٔ ۴۹
آنکس که دیده در طلب او مسافر استعمریست تا که در دل و جانم مسافر است
وانکس که دید روی بتان حسن روی اوستدر حسن روی خویش بهردیده ناظر است
دل را بسحر غمزه خوبان همی بردآن غمزه را نگر که زهی غمزه و ساحر است
از چشم او مپرس که ترکیست جنگجویاز زلف او مگوی که هندوی کافر است
گفتم که مگر ذاکرم آن دوست را بخودخود راست کز زبان من آندوست ذاکر است
غایب نباش یک نفس از دوست زانکه دوستدر غیبت و حضور تو پیوسته حاضر است
حسن وی است آنکه مرا ورانه اوّلستعشق من است آنکه مرا ورانه آخر است
کز فنون عشوه گری ماهر است دوستدل از فنون عشوه گری سخت ماهر است
ایمغربی نو دیده بدست آر زانکه دوستچون آفتاب در رخ هر ذره ظاهر است