شمارهٔ ۵۰
این جوش که از میکده برخاست چه جوش استاین جوش مگر از خم آن باده فروش است
این دیده ندانم که چرا مست و خراب استوین عقل ندانم که چرا رفته ز هوش است
دل باده کجا خورده ندانم شب دوشینکاو بیخبر و مست و خراب از شب دوش است
این کیست که دردل گوش دل آهسته سخنگوستوان کیست که اندر پس این پرده بگوش است
در گوش فلک از مه تو حلقه که انداختاین چرخ ندانم که چرا حلقه بگوش است
این مهره مهر از چه برین چرخ روانستبر اطلس گردون ز کواکب چه نقوشست
ای هدهد جان ره بسلیمان نتوات بردبر درکه او بسکه طیور است و وحوش است
ساکن نشود بحر دل مغربی از جوشیارب ز چه بادست که در جنبش و جوش است