گنج

شمارهٔ ۵۱

آنچه جان گفت به دل باز نمی‌یارم گفتبه کسی رمزی از آن راز نمی‌یارم گفت
مطرب عشق درین پرده مرا سازی زدکه به کس هیچ از آن ساز نمی‌یارم گفت
گفت با من سخنی عشق به آواز بلندآنچه او گفت به آواز نمی‌یارم گفت
زیر لب خنده زنان عشوه کنان با دل منآنچه گفت آن لب طناز نمی‌یارم گفت
آنکه او را پر پرواز نباشد هرگزبر او از پر و پرواز نمی‌یارم گفت
لذت لعل لب و جام غم انجام ترابه پی ذوق ز آغاز نمی‌یارم گفت
شرح آن طرّه طرار نمیدانم دادسحر آن غمزه غماز نمی‌یارم گفت
مغربی با دل دمساز چو دمساز نه‌ایبا تو سرّ دل دمساز نمی‌یارم گفت