گنج

شمارهٔ ۸۲

مست ساقی خبر از حام و سبوئی داردتو مپندار که او مستی ازین می دارد
هیچ با هوش نیاید نفسی از مستیآنکه از ساقی جان جام پیاپی دارد
دل برقص است از آن نغمه که گردون در چرخمست از وی نه سماع از دف و از نی دارد
یکنفس نیست دلم از نظر وی خالیهرچه دارد دل من از نظر وی دارد
سایه مهر توام مهر تو از پی دارمچندا سایه که خورشید تو در پی دارد
هر کجا هست بهاری زده ئی خالی نیستدل بهاری ز گلستانِ تو در پی دارد
لیلی حسن ترا هم دل مجنون حی استوه چو لیلی است که مجنون تو در حی دارد
آنکه در مملکت فقر و فنا پادشه استبا چنین ملک کیان، ملک کیان کی دارد
مغربی زنده و باقی نه بنان است و بجانکه مر او زندگی از باقی و از حی دارد