شمارهٔ ۴۵
از دهانش بسخن جز اثری نتوان یافتاز میانش بمیان جز کمری نتوان یافت
گفتمش چون قمری گفت بگو چون قمرمچونکه بر سرو روانی قمری نتوان یافت
گفتمش ماه و خوری گفت که بر چرخ چنینسرو قد زهره جبین ماه خوری نتوان یافت
از سر زلف وی اخبار دلم پرسیدمگفت از گمشده تو خبری نتوان یافت
تا شده همچو نسیم سحری بی سر و پایسحری بر سر کویش گذری نتوان یافت
نیست خالی نفسی روی تو از جلوه گریهمچو رویت بجهان جلوه گری نتوات یافت
گفته بودی که تو بر ما دگری بگزیدیچون گزینم که بحسنت دگری نتوان یافت
بهر تیر غم عشقش سپری میجستمگفت جانا که به از من سپری نتوان یافت
مغربی آینه سان تا نشوی پاک و لطیفسوی خو هیچ ز خوبان نظری نتوان یافت