گنج

شمارهٔ ۴۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ت۱۰ بیت
نهان پیر تو خویش آفتاب رختاز آنکه مانع ادراک اوست تاب رخت
رخت ز پرتو خود در نقاب میباشدعجب بود که نشد غیر ازین نقاب رخت
حجاب روی تو گر هست نیست جز تابشوگرنه چیست دگر تا برد حجاب رخت
بغیر چشم تو در روی تو نکرد نگاهاز آنکه دیده کس را نبود تاب رخت
نوشته اند بر اوراق چهره خوبانبخط خوب دوسه آیت از کتاب رخت
بآبروی تو سوگند میخورد جانگکه دل در آتش سوزنده است ز آب رخت
دلا همیشه رخت منقلب بجانب ماستبسوی هیچکسی نیست انقلاب رخت
چگونه روی بغیر جناب ما آرداز آنکه بس متعالی بود جناب رخت
بسی بمشرق و مغرب طلوع کرد و غروبکه تا بمغربی ظاهر شد آفتاب رخت
سحرهای غمزه جادوی او بی انتهاستعشوه های طره هندوی او بی انتهاست