شمارهٔ ۸
هیچ دانی که کیستیم و شماسایه آفتاب نور خدا
سایه آفتاب تابش اوستتابش مهر هست عین ضیا
نیست خورشید از شعاع بعیدنیست سایه ز آفتاب جدا
سایه و آفتاب یک چیزندهست او واحد کثیر نما
چون یکی بود سایه خورشیدیا رب این کثرت از چه شد پیدا
نظر از عین کائنات بدوزتا که سایه نمایدت یکتا
بگذر از سایه زانکه خورشید استآنکه تو سایه خوانیش هر جا
شیئی واحد بگو که چون گرددعین هستی جمله اشیا
هست یک عین ، اینهمه اعیانیک مسما است این همه اسما
ذات و وجهت است و اسم و نعت و صفتعقل و نفس است طبع و شکل قوا
جمله نقش تعینات ویندهرچه هستند در زمین و سما
بهزاران هزار نقش غریبمینماید به خویشتن خود را
هست اندر جهان کهنه و نوآخرین نامش آدم و حوا
گاه مجنون شود گهی لیلیگاه وامق بود گهی عذرا
آنچه امواج خوانمش مجلاستگشته ظاهر به کسوت من و ما
نقش این موج بحر بی پایانمغربی و سنایی است و سنا