شمارهٔ ۳۸
آنچه کفر است بر خلق، بر ما دین استتلخ و ترش همه عالم برما شیرین است
چشم حق بین بجز از حق نتواند دیدنباطل اندر نظر مردمِ باطل بین است
گل توحید نروید ز زمینی که درواخاک شرک و حسد و کبر و ریا و کین است
مسکن دوست ز جان میطلبیدم گفتامسکن دوست اگر هست دل مسکین است
مرد کوته نظر از بهر بهشت است بکاراز قصور است که او ناظر حورالعین است
نیست در جنّت ارباتحقیقت جز حقجنّت اهل حقیقت، بحقیقت این است
گرچه با آن بت چینی نظری داری لیکآنچه منظور تواند شبه رنگین است
نظرت هیچ بر آن نقش و نگار چین استزانکه چشم تو بران نقش نگارچین است
مغربی از تو بتلوین تو در جمله صورنیست محجوب که اورا صفت تمکین است