گنج

شمارهٔ ۱۰

بیا بر چشم عاشق کن تجلی روی زیباراکه جز وامق نداند کس کمال حسن عذرا را
بصحرای دل عاشق بیا جلوه کنان بگذربروی عالم آرایت بیارا روی زیبا را
دمی از خلوت وحدت تماشا را به صحرا شونظر بر ناظران افکن ببین اهل تماشا را
چه مهر است آن نمیدانم که عالم هست در آتشز روی خویش بخشد نور هر دم چشم بینا را
الا ای یوسف مصر ملاحت تا بکی داریبدین یعقوب بیدل را غمین جان زلیخا را
تو حلوا کرده ای پنهان مگسها جمله سرگرداناگر جوش مگس خواهی بصحرا آر حلوا را
الا ای ترک یغمایی بیا جان را به یغما برنه دل ترک تو خواهد کرد نه تو ترک یغما را
جهان پر شور از آن دارد لب شیرین ترک منکه ترکان دوست میدارند دایم شور و غوغا را
سخن با مرد صحرایی الا ایمغربی کم گویکه صحرایی نمیداند زبان اهل دریا را