شمارهٔ ۱۳۸
ار رخت پنهان بنور خویشتنروت مخفی در ظهور خویشتن
با دو عالم بی دو عالم دایماًعشق بازی در ظهور خویشتن
در ظهورت هر دو عالم بر دوامدر همیخواهد ظهور خویشتن
مدتی با کس نمیکرد التفاتحسن رویت از غرور خویشتن
باز چندی در تماشاگه ذاتجنّت خود بود و حور خویشتن
از تماشای بحر ذات خودبود حور و قصور خویشتن
خود بخود دارد خود بدتاز خودبشنود هر دم زبور خویشتن
تا کند بر خود تجلی هم ز خودموسی خود بود و طور خویشتن
چون شعوری یافت بر غایات ذاتگشت عاشق بر شعور خویشتن
دید در خود بحر های بیکرانحیرت آورد از بحور خویشتن
جمله کارستان خود در خود بدیددر عجب مان از امور خویشتن
زان سبب در وی سرورس شد پدیدمنبسط گشت از سرور خویشتن
عزم سحرا کرد ناگاه از سرورآن سلیمان با طیور خویشتن
بر سر ره بیخبر افتاده دیدمغربی را در عبور خویشتن
آن بت عیار من بی ما و منعشق بازد دائماً با خویشتن