شمارهٔ ۱۱۱
بیا که کرده ام از نقش غیر آینه پاککه تا تو چهره خود را بدو کنی ادراک
اگر نظر نکنی سوی من در آینه کنتو خود بمثل منی کی نظر کنی خاشاک
اگر چه آینه روی جانفزای تو اندهمه عقول و نفوس عناصر و افلاک
ولی ترا ننماید بتو چنانکه توئیمگر دل مسکین و بیدل و غمناک
تمام چهره خود را بدو توانی دیدکه هست مظهر تام و لطیف و صافی و پاک
چرا گذر نکنی بر دلی که از پاکیاذا مَرَرتَ بِهِ ما وجدت فیه سواک
ولو جلوت علی القلب ما جلوت علیهلا جل قربته بل لا نه مجلاک
مرا که نسخه مجموع کاینات توامروا مدار بخواری فکنده بر سر خاک
بساحل ار چه فکند به بحر باز آرمکه موج بحر محیط توام نیم خاشاک
ظهور تو بمن است و وجود من از توو لَستُ تُظهَرُ لولای لم اکو لولاک
تو آفتاب منیری و مغربی سایهز آفتاب بود سایه را وجود و هلاک