شمارهٔ ۱۱۰
تا شراب عشق از جام ازل کردیم نوشتا ابد هرگز نخواهیم آمد از مستی بهوش
آمد آوازی بگوش جان از جانان ماما بر آن آواز تا اکنون نهادستیم گوش
از سماع قولِ کُن وز نغمه روز الستنیست جان ما دمی خالی ز فریاد و خروش
ساقیا درده شرابی کز شرار آتششچون خم و دیگی و دل جان آید از گرمی بجوش
باده گر بهر آن صدره گرو کرده است پیشخویشتن را پیر ما در پیش یار میفروش
روی هر ساعت بنقشی مینماید آن نگارمرد میباید که تا بشناسد او را در نقوش
شد جمال وحدتش را کثرت عالم حجابروی او را نقشهای مختلف شد روی پوش
کی تواند یافتن در پیش یار خویش یارهر که یار هر دو عالم را ندید ز دوش
از زبان مغربی آن یار میگوید سخنمدتی باشد که او شد از سخن گفتن خموش