گنج

شمارهٔ ۱۰۹

نقشی به بست دلبر من بر مثال خویشآراستش بزیور حسن و جمال خویش
آورد در وجود برای سجود خودآن نقش که داشت بتم در خیال خویش
آئینه بساخت ز مجموع کایناتدر وی بدید حسن جمال و جلال خویش
یک دفتر از مکارم اخلاق جمع کردمجموعه بساخت ز حسن خصال خویش
کس در جهان نداشت از احوال او خبرآگاه کرو جمله جهانرا ز حال خویش
طوطی مثال خویش چو بیند در آینهآید هر آینه بسخن با مثال خویش
پرسید یک سخن چو کسی غیر او نبودهم خویشتن بگفت جواب سوال خویش
با مغربی حکایت خود سربسر بگفتدر مغربی چو دید مجال مقال خویش