شمارهٔ ۸۸
سلطان، سرِ تخت شهی کرد تنزّلبا آنکه جز او هیچ شهی نیست گدا شد
آنکس که زفقر و ز غنا هست منزّهدر کسوت فقر از پی اظهار غنا شد
هرگز که شنیدست از ازین طرفه که یک کسهم خانه خویش آمد و هم خانه خدا شد
آن گوهر پاکیزه و آن درّ یگانه۰ون جوش برآورد زمین گشت و سما شد
در کسوت چونی و چرایی نتوان گفتکاندلبر بیچون و چرا چون و چرا شد؟!
بنمود رخ ابروی وی از ابروی خوبانتا بر صفت ماه نو انگشت نما شد
در گلشن عالم چو شهی سرو چو لالههم سرخ کلاه آمد و هم سبز قبا شد
آن مهر سپهر ازلی کرده تجلیتا مغربی و مشرقی و شمس و ضیا شد