شمارهٔ ۸۷
می حدیثی از لب ساقی روایت می کندباده از سرمستی چشمش حکایت میکند
از حدیث مستی چشمش دلم سرمست شدقصهمستان مگر تا چون سرایت میکند
در بدایت داشت جانم مشتی از جام لبشدر نهایت زان سبب میل بدایت میکند
دست زلفش گشت در تاراج ملک جان درازاین تطاول بین که در شهر ولایت میکند
شکر ها دارد دلم از لعل شکر بار اوگرچه از زلف پریشانش شکایت میکند
چشم مست دلنوازش بین که در مستی خویشجانب دلرا رعایت تا چه غایت میکند
این کفایت بین که پیش خدمت جانان بصدقهر که یکدل می بود جانان کفایت میکند
هر کسی دارن از بهر حمایت جانبیمغربی را چشم سرمستش حمایت میکند
آنکس که نهان بود ز ما آمد و ما شدوانکس که ز ما بود و شما ما و شما شد