شمارهٔ ۴۲
چو باده چشم تو خوده است دل خراب چراستچو حال تست در آتش جگر کباب چراست
ز پیچ زلف تو در تاب رفت مهر رختچو زوست تابش رویت از و شباب چراست
چو نیست عهد شکن غیر زلف بر شکنتبگو که با دل مسکنت این عتاب چراست
ز من هرآنچه تو گوئی و آن همی شنویچو من صدای توام با من این خطاب چراست
چو نیست غیر تو کس از که میشوی پنهانچو ناظر او توئی در رخت نقاب چراست
اگر چه در خم چوگان تست گوی دلمز چیست منقلب آخر در انقلاب چراست
ز باد بپرس که بحر از چه گشت آشفتهز بحر بپرس که کشتی در اضطراب چراست
چو ما هر آنچه تو دادی بما همان خوردیمزیاده هیچ نخوردیم پس حساب چراست
هرآنکه باز نکرده است گوش هوش روترابرش حدیث حقایق فسانه است و حکایت
کتاب مغربی چون نسخه کتاب تواستازو مپرس که این حرف در کتاب چراست