شمارهٔ ۴۱
مرا دلیست کا او را نه انتهاست و نه غایتنهایت همه دلها به پیش دوست هدایت
چو برزخی که بود در میان ظاهر و باطنمیان ختم نبوت فتاده است ولایت
ازوست بر همه جانها فروغ تاب تجلیازوست بر همه دلها ظهور نور هدایت
روان او ز تصور گذشته است و تفکرعیان او ز خبر وارهیده است و حکایت
علوم او ز طریق تجلی است و تدلینه از طریقه عقل است و بخت و نقل روایت
دلیکه عرش و نظرگاه ذات پاک قدیمستچو ذات پاک قدیم است و بیکران و نهایت
زهی ظهور و زهی جلوهگاه مظهر جامعزهی سریر و زهی پادشاه ملک و ولایت
بود ز اسم و ز رسم و صفات نعت مجردبرون ز عالم مدحست و دم شکر و شکایت
ز بسکه مغربی با دوست گشته است مصاحبصفات دوست در او کرده است جمله سرایت