شمارهٔ ۴۳
با منست آنکس که بودم طالب او با منستهم تنم را جان شیرین است و هم جانرا تن است
از برای او همی کردم کنار از ما و منباز دیدم آخر الامرش که او ما و من است
آنچه می پنداشتم کاغیار بود او یار بودوآنچه گلخن مینمود اکنون بدیدم گلشن است
از صفای چهره از خلوت جان صفاستوز فروغ نور روش خانه دل روشن است
همچنان کاو در دل مسکین ما دارد وطنزلف مشکینش دل مسکین ما را مسکن است
در شب تاریک مویش مهر رویش رهنماستکاروان چشم و دارا گرچه چشمش روشن است
سر برآورد از گریبان جهان چون آفتابیوسف حسنش از آن کاو را جهان پیراهنت
دست در دامان وصل او زدم لیکن چو نیکدیده بگشودم بدیدم دست او در دامن است
چون نباید آفتاب مشرقی در مغربیچونکه او را در درون دل هزاران روزنست