شمارهٔ ۱۱۶
اگرچه پادشه عالمم گدای توامتو از برای منی و من از برای توام
جهان که بنده از بندگان حضرت تستاز آن فدای من آمد که من فدای توام
جهان بذات و صفت دم بدم غذای من استکه مت بذات و صفت دم بدم غذای توام
همیشه ذات تو مخفی و مرتدیست بمنبرای آنکه حجاب تو و ورای توام
دوای معلمم و اسم جامع اعظماز آدم از عظمت بلکه کبریای توام
بروز عرض تو عالم بسوی من نکردمیان عرصه که هم چیز و هم لوای توام
لقای خویش اگر آرزو کند دیدنمرا ببین بحقیقت که من لقای توام
نظر بجانب من کن که روی خود بینیاز آنکه آینه روی جانفزای توام
مرا نگر که بمن ظاهر است جمله جهانچرا که مظهر جام جهان نمای توام
تو بی وساطت من ره بحق کجا یابیمدار دست ز من زانکه رهنمای توام
بگوش هوش جهان دوش مغربی میگفتمرا شناس که من مظهر خدای توام