شمارهٔ ۳۲
بر آب حیات تو جهان همچو حیاتی استاو نیز اگر باد رود از سرش آبیست
بهر تو یک تاب جهان کرد پدیدارذرات جهان جمله عیان گشته ز تابیست
حرفیست جهان از ورق دفتر علتهرچند که خود را بسر خویش کتابیست
زاندیده کماهی نتواند رخ او دیدکاویخته بر روی وی از نور نقابیست
از تشنگی آنرا که تو پنداشته بودیدر بادیه از دور که آبیست، سرابیست
بیدار شو از خواب که این جمله خیالاتاندر نظر دیده بیدار چه خوابیست
از جانب او نیست حجابی به حقیقتاز جانب ما باشد اگر زانکه حجابیست
ساقی به هم باده بهیک خّم دهد امّادر مجلس ما مستی هر یک ز شرابیست
تنها نبود مغربی از نرگس او مستدر هر طرف از نرگس او مست خرابیست