شمارهٔ ۳۳
انکه او دیده جان و دل و نور بصر استهر کجا می نگرم صورت او در نظر است
خبر از دوست بدان بر که ندارد خبریورنه آنجا که عیانست چه جای خبر است
ره بدو برد کسی کز پی او دور افتاداثر از دوست کسی یافت که او بی اثر است
ره بی پا و سر آنست که نتوانی رفتنبنشین خواجه ترا چون هوس پا و سر است
روزی از روزن اینخانه برا بر سر بامتا ببینی که، که در خانه و بر بام و در است
تو بدین چشم کجا چهره معنی بینیچشم صورت دگر و چشم معانی دگر است
ورنه بیرون کتاب ز بَر و زیر جهانهمه بی زیر و زبَر گفتن و دیدن زبَر است
مغربی علم تر و خشک ز دل بر میخواندل کتابیست که او جامع هر خشک و تر است