شمارهٔ ۳۴
حسن روی هر پریرویی ز حسن روی اوستآب حسن دلبری هر سو روان از جوی اوست
کعبه اهل نظر رخسار جانبخش وی استقبله ارباب دل طاق خم ابروی اوست
هر کسی گرچه بسوئی روی می آرد ولیدر حقیقت روی خلق جمله عالم سوی اوست
مسکن و ماوای جانها زلف مشکینش بودمجمع مجموع دلها حلقه گیسوی اوست
تابند از وی، طلب او را کسی طالب نشدجست و جویی گر بود باز از جست و جوی اوست
دست رومی رخش از رنگ خطش قوتیستبرک چشمش در پناه طره هندوی اوست
آنکه از چشم پریرویان بصد افسونکیدل زمردم میرباید غمزه جادوی اوست
هیچ گویی نیست خالی زان پریرو اینجهاندل بهر کوئی که می آید فراوان کوی اوست
مغربی زان میکند میلی بکامش زانکه اوهرکرا رنگی و بوئی هست، رنگ و بوی اوست