گنج

شمارهٔ ۱۱۳

نظرت فی رمقی نظره فصا ز فداکوصلتی بوجودی وجدت ذاتک ذاک
نظرت فیک شهود او ما شهدت سواینظرت فی وجود او ما وجدت سواک
اذا جلوت علینا محبته و رضاکوجدت عینک فینا فاننا مجلاک
ترا هر آینه چون رخ تمام ننمایدیکی هر آینه باید تمام صافی و پاک
منم که آینه دارم از دو کَون تمامتوئی که کرده خود را درو تمام ادراک
مرا که جلوه گه روی جانفزای توامبدست خویش جلا ده برار از گل و خاک
کسی که هست بوصل تو دائماً خرّمروا مدار ز هجر تو دائماً غمناک
مرا بناز چو پرورده مکن به نیازکه از برای نجاتم نه از برای هلاک
منم که نور توام کی ز نار اندیشمز نار هر که بترسد بود خس و خاشاک
ز رشمن است همه باک مغربی ور نههمه جهان چو بود دوستش ز دوست چه باک