شمارهٔ ۱۴۸
پیش و قد ریش از سر و گلستان دم مزندر تماشای بهار و باغ و بستان دم مزن
چون دل دیوانه در زنجیر زلف دلبر استحلقه زنجیر آن مجنون بجنبان دم مزن
ایدل سرگشته و حیران بدان زلف و رخشهمچنان میباش سر گردان و حیران دم مزن
با لب میگون و روی خوب و زلف دلکششاز شراب و شاهد و شمع و شبستان دم مزن
جان ندارد قیمتی بسیار از جان وا مگوگرچه جان درباختی در راه جانان دم مزن
کفر و ایمانرا به پیش زلف و رویش کن رهاپیش زلف و روی او از کفر و ایمان دم مزن
چونکه با او می نیازی بودن از وصلش مگوچونکه بی او هم نمیبازی ز هجران دم مزن
وصف کفر زلف او در پیش روی او مگوهیچ از آن کافر به پیش این مسلمان دم مزن
روی خوبان چونکه حسن روی اورا مظهر استپیش حسن روی او از روی خوبان دم مزن