شمارهٔ ۱۴۷
ایدل اینجا کوی جانان است از جان دم مزناز دل و جان جهان در پیش جانان دم مزن
گر تو مرد درد اویی هیچ از درمان مگودرد او را به ز درمان دان ز درمان دم مزن
کفر ایمان را به اهل کفر و ایمان واگذارباش مستغرق درو از کفر و ایمان دم مزن
لب بدوز از گفتگو چون نیست وقت گفتگویجای حیران است در وی باش حیران دم مزن
چون یقین آید رها کن قصه شک و گمانچون عیان بنمود رخ دیگر ز برهان دم مزن
قصه کوران به پیش بینا مگویبیش ازین در پیش بینایان ز کوران دم مزن
علم بیدینان رها کن جهل حکمت را مجویاز خیالات و ظنون اهل یونان دم مزن
آب حیوان را گر انسانی بحیوانی کن رهاپیش دریای حیات از آب حیوان دم مزن
وصل و هجران نیست الّا وصف خاص عاشقانمغربی گر عارفی از وصل و هجران دم مزن