شمارهٔ ۱۲۵
ز چشم مست ساقی من خرابمنه آخر بیخود از جام شرابم
از آن ساعت که دیدم جام رویشچو مویش روز و شب در پیچ و تابم
ندارم هیچ آرامی و خوابیکه چشم او ربود آرام و خوابم
گهی از ناله ام چون چرخ دولابکه از سرگشتگی چون آسیابم
بجای اشک خون میبارم از چشمنمان اندر جگر چون هیچ تابم
مرا عشقت چنان گم کرد از منکه من خود را اگر جویم نیابم
مرا عشق تو فانی کرد از منچو دید از خود بغایت در عذابم
چنان باقی شدم اکنون بعشقتکه بی عشق تو چیزی در نیابم
کنون از مغربی رستم بکلیکه از مشرق برآمد آفتابم