شمارهٔ ۲۰
ور هزاران جام گوناگون شرابی بیش نیستگرچه بسیارند انجم آفتابی بیش نیست
گرچه برخیزد ز آب بحر موج بی شوارکثرت اندر موج باشد لیکن آبی بیش نیست
چون خطابی کرد با خود گشت پیدا کایناتعلّت ایجاد عالم پس خطابی بیش نیست
یک سخن پرسید از خود در جهان جان و دلجمله ارواح را زانرو جوابی بیش نیست
گرچه بسیاری در ایمنی کتب کتب مرقوم گشتجمله را خواندیم حرفت از کتابی بیش نیست
اینکه عالم را وجود آبروئی می نهیدر بیابان عدم عالم سرابی بیش نیست
چیست عالم ایکه میپرسی نشان و نام اوبر محیط هستی مطلق حبابی بیش نیست
ایکه هستی تو اندر روی دلبر شد نقاببرفکن از روی دلبر چون نقابی بیش نیست
مغربی آمد حجاب راه جان مغربیدرگذر از روی چه آخر حجابی بیش نیست